
نما:داخلی-پشت میز آموزش
زمان: عصر یک روز زمستونی-بعد از رفتن همکار
شخصیت: هامان-لوازم التحریر-پرینتر-میز-شفرد
فضا: ذهن مغشوش هامان
نوای موسیقی کلاسیک (Secret Garden) در هوا موج میزنه. انگار میخواد بزور فضا رو بغض آلودش کنه. بر میگردم تا با چشام بهش بگم به زور نیازی نیست....به زور احتیاج نیست. دارم به دور و بری هام نگاه میکنم که دارن با استعداد عجیبشون در روزمرگی به کارهای روزانه می پردازن. احساس ناراحتی و دلخوری از هیچکدومشون نمیکنم. فقط به این استعدادشون غبطه میخورم. میتونم یکی یکی شون رو تو بغلم بگیرم و از ته دل بهشون بگم اشکال از منه...اشکال از من بود. همه تون رو دوست دارم. ببخشید...ببخشید.
از وقتی وبلاگم رو ساختم این دومین باره که دارم از محل کارم خداحافظی میکنم. دارم کم کم حرفه ای میشم. با وسایل مشترکمون خداحافظی می کنم(رو همشون دست میکشم. مجبورن برم دستمو بشورم!). شفردمو بیشتر از بقیه شون دوس دارم. بهش نگاه میکنم و بهش میگم:
My heart's shepherd is choopan.
میخنده.
میگم بعد از این مال کی میشی پدرسگ؟
میخنده و میگه:حس مالکیتت از بچگیت توت مونده.
میگم: یعنی منظورت اینه که بچه گانس؟
میگه:نمیدونم...من همچین چیزی نگفتم.
میپرسم ادا کیو داری در میاری شیمپل؟
میخنده.
پرده می افتد
نما:داخلی-آشپزخونه
زمان: عصر یک روز زمستونی-بعد از خوردن محتویات شفرد
شخصیت: هامان-شفرد-چند سوسک دست آموز
فضا: ذهن مغشوش هامان
شفردو بر میدارم تو ظرفشویی میشورمش، میذارمش سر جای همیشگیش.
تو ذهنم یه جمله مثه آگهی تبلیغاتی میاد و میره:
ببین چگونه دست تکان میدهم!
انگار مرا برای وداع آفریده اند...
موسیقی قطع می شود.
پرده می افتد.

توضیح عکس: می تونین فکر کنین این عکس به مطالب زیر ربطی نداره. من خودمم همینطوری فکر میکنم. ولی در واقع اینطور نیست.
۱- اولا که من الان جزء کمپین یک میلیون کامنت ام و تا کامنت هام به حداقل مقدار نرسه خیال آپ کردن ندارم!
۲- دوما که انقدر منو دعوام نکنین. حالم اصلا خوب نیس در نتیجه نمی تونم آپ کنم.
۳-بزودی از کار می یام بیرون میرم دنبال الواتی...
۴- بزودی در این محل یک پست با مضمون جملاتی چند از کتاب اتوپرتره ی من کنار رادیاتور اثر کریستین بوبن نصب خواهد شد.
۵-صلوات

وقتی بعد از مدتها بر میگردم خونه سعی میکنم وقتمو بذارم روی موسیقی؛ فيلم؛ كتاب هاي نيمه تمام ... اين دو دفعه آخر هم نشستم دوباره كتاب زمان لرزه اثر جونيور كورت ونه گات رو خوندم اما اين دفعه هم تمومش كردم هم يادداشت برداشتم. راستي دارم آهنگ هاي باغ وحش جهاني كيوسك رو هم يكي يكي با خط اينترنت نابودم دانلود ميكنم و حالشو ميبرم. جاتون خالي. زمان لرزه يه جورايي اتوبيوگرافي پست مدرن خود ونه گاته. يه تيكه هايي از كتاب رو براتون ميذارم بخونيد:
"اگر مي خواهيد والدينتان را برنجانيد و جراتش را هم نداريد كه همجنس باز شويد؛ سراغ هنر برويد."
(كيلگور تراوت خطاب يه دادلي پرينس):"دادلي چيزي كه تو ميگويي (اعتقاد به واقعي بودن يك داستان تخيلي بنام خواهران ب36 ساكن در سياره بوبو) كاملا قابل درك است؛ چون هر كسي كه به خدا ايمان داشته باشد؛ همانطور كه تو قبلا اعتقاد داشتي؛ مي تواند باور كند كه سياره اي بنام بوبو نيز وجود دارد."
كيلگور: "...تاكنون بطور جدي درباره اديان مختلف تحقيق نكرده ام پس شايستگي اظهارنظر را ندارم. تنها چيزي كه مي توانم با اطمينان بگويم اين است كه مسلمانان متدين بابانوئل را قبول ندارند."
نقل از نيچه: "فقط افرادي كه ايمان قوي دارند مي توانند رفاه شكاكيت مذهبي را تجربه كنند."
ونه گات: "نويسنده ها؛ چه جهنده چه كوبنده؛ داراي همسرهاي زيبايي مي شوند. كسي بايد در اين زمينه تحقيق كند."
ونه گات: "هنوز هم نمي توانم تصور كنم كه بدن زنان چه شكلي دارد و تالحظه ي مرگ نيز از نوازش پشت و سينه هايشان سير نخواهم شد."
ونه گات: "خود من هم يك آدم افسرده ي تك قطبي از نسل انسانهاي افسرده تك قطبي ام. بهمين دليل است كه اينقدر خوب مينويسم."
پرينس: "مي داني اختيار به چه درد مي خورد؟" تراوت: "نه" پرينس: "مي تواني آنرا به در ما تحتت بچسباني"
"ما به اين دليل روي كره زمين زندگي مي كنيم كه از زندگي لذت ببريم. به حرفهاي كساني كه به شما چيزي جز اين مي گويند گوش ندهيد."
مي دانيد چه حدسي مي توان زد؟ تلويزيون يك پاك كن است. پاك كردن گذشته افراد باعث مي شود كه راحت تر بتوانند زندگي را يا هر اسم ديگري كه اين چيز دارد؛ تحمل كنند.
جمله اي كه در روز رستاخيز باعث تخفيف در مجازات مي شود: "ما از همان ابتدا نيز علاقه اي به دنيا آمدن نداشتيم."

این روزها سیگارمو نصفه میندازم که بعدی رو زودتر بتونم روشن کنم.

در آوار خونين گرگ و ميش ديگر گونه مردي آنك
كه خاك را سبز ميخواست...
احمد جان شرمنده دير شد....هشتاد و سومين تولدت هم مبارك پيرمرد.
ماچم رو لپت.
غمم را ز چشمم نمیخوانی....
خوب میکنی عسل، خوب میکنی

دایره ها محل های غیر اصلی درد می باشد. محل اصلی مورد درد در شکل نشان داده نشده است.
این عکس تزیینی است (صحنه ای شماتیک از حمله اساتید و دفاع بنده...این حمله متجاوزانه نیست بلکه برعکسش است!)
بعله بالاخره اساتید محترم تصمیمشون رو گرفتند و عزمشون رو جزم کردند که به من حمله کنند. حالا من مجبورم دفاع کنم. این جنگ برنده نداره در هر صورت من باید دانشگاه را ترک بنمایم. نمی دانم آه یا آخ جون! مطمئنا خوشحالی که نداره چون تازه بعد تموم شدن همه چی دوباره باید کلی سگ دو بزنی برگردی تو همین سگ دونی. مگر اینکه جور بشه و اساتید خارجکی بطلبنت ( لام با سکون خوانده شود). جمعیت ملیونی ایران عزیز اسلامی بدانید و آگاه باشید که : باید دعا کنید.....
این عکس تزیینی نیست لطفا هر کار میگه بدقت انجام دهید.

وی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت زاده شد. در سال ۱۳۴۸ با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده ازدواج کرد که حاصل آن فرزند پسری به نام دامون بود. زندگی در کنار عاطفه و هماندیشی با وی بر آثار گلسرخی تأثیر گذاشت، طوری که دوران شکوفایی فکری و خلاقیت او را در سالهای ۴۸ تا ۵۲ میدانند. البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگها انتشار یافت به صورت کتاب چاپ نشد.
او در سحرگاه روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ به جرم شرکت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی و علیرغم آن که به خاطر بودن در زندانِ ساواک هرگز نمیتوانست در طرح گروگان گیری رضا پهلوی شرکت داشته باشد، به همراه دوست همرزمش کرامت الله دانشیان به خاطر عقاید مارکسیستی و دفاع از عقایدش و محکوم کردن شاه و اعمال رژیمش در دادگاه نظامی به اعدام محکوم و در میدان تیرچیتگر تیرباران شدند. او هم اکنون به همراه تنی چند از دیگر مبارزان زمان شاه مانند کرامت الله دانشیان(دوست و همرزمش که با او اعدام شد), محمد حنیف نژاد, سعید محسن, علیاصغر بدیعزادگان(از پایهگذاران سازمان مجاهدین)، و علی میهن دوست (از اعضای کادر مرکزی سازمان مجاهدین) و گروه بیژن جزنی که به همراه ۸ نفر دیگر از همراهانش در ۳۰ فروردین ۵۴ در تپههای اوین کشتهشدند, در قطعه سی و سه بهشت زهرا به خاک سپرده شدهاند.
گلسرخی عمده آثار خود را با نام مستعار منتشر میکرد. در زیر به برخی آثار وی اشاره شدهاست:
همچنین وی آثاری را با نامهای مستعاری نظیر دامون و خ. گ. منتشر کردهاست*.
*نقل از ویکی پدیا
اگه گلسرخی توی این دوران فعالیت می کرد جوری کشته می شد که تا سالها بعد حتی خانواده اش هم مطمئن نباشن واقعا مرده یا نه. فکر کنم این هم یک نوع پیشرفته. احتمالا روزنامه کیهان هم مینوشت: خسرو گلسرخی بر اثر مصرف قرص X تقلبی در یک پارتی مختلط دانشجویی مرد.
ما ها الان به نقطه ای از تکنولوژی رسدیم که دیگه قهرمان سازی نمی کنیم. همه با واجبی و X می میرن خدا رو شکر.
نگاه کن چه فرو تـــنــانــه بر خـــــاک می گسترد آنکه نهال نازک دستانش از عشق خداست و پیش عصیانش بالای جهنم پست*
*الف بامداد در وصف گلسرخی
بعد از سه سال دوری شیراز هم غم بود هم شوق سرخورده. خوب شد رفتم و دیدم که شهر جوانی من در حال تخریبه و خوب شد فهمیدم دیگه اونجا جای من نیس. شیراز بدون اتاق ۸۴۲ خوابگاه مفتح، بدون بهداد، نوید، عزیز، خانومی، سینا، عصام، علی ولی، محمد و .... شیراز نیس. شیرازی که بوی غم خاطره می ده اما نه رایحه غم دور همی و سیگار و پیپ و خنده برخواسته از دل تنگ دیگه شیراز من نیست. راستی خیلی وقته دلم دیگه واسه هیشکی تنگ نمیشه فقط بعضی موقع ها گریه میکنم. بعد از گریه هم یادم نمی آد واسه چی دقیقن. راستی نمی دونم چرا حافظیه رو با مسجد اشتباه گرفتن؟ خاموش بود. شجریان رفته بود جاش آقاهه اذان میگفت. نارنجستان و ارم و سعدیه و هایلار هم سلامت رسوندند نوید آقو.

حافظیه-شیراز
پی نوشت: با موی لخت و تیره چشم خمار و خیره تلفیقی از دو چیزی........آبادی و خرابی
پی پی نوشت: ....آن روزها درختی این روزها طنابی
سوال۱: اون چیز سفید تو فضله پرنده ها چیه؟
سوال ۲: چرا یه چیزهایی مثل دولت ایران فقط تو ایران یا کشورهای عقب افتاده مشابه تشکیل می شه؟ چرا مثلا تو کانادا یا نروژ دولتش بر اثر تصادف این حرفا رو نمیزنه یا این کارهای محیرالعقول رو نمیکنه؟ چرا ایران؟
برای فهمیدن جواب سوال ها یک کم برو پایین....البته اگ بری جات خالیه.
.
.
.
.
.
.
.
جواب ۱ و ۲: اون هم فضله پرنده است.
به یاد دوست عزیزم جونیور کورت ونه گات و زمان لرزه شیرینش.