تبليغاتX
غم خاطره
زندگی توهمی است از خاطراتی که نداری...
ترکم میکنی، همانند رهایی سیگار از من 

کاش از رفتن زیر عریان پای بلوریت، داغم بود

اوهوم....حجاب کفش را کشف کرده بودی انگار

هنوز دود میکنم آاااااای وحشی......

بیخیال، آتش داری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:20  توسط هامان  | 

خیلی خبرا بود تو این اتاق. با اینکه حجم اتاق خیلی زیاد بود فکر کنم برای نگهداری اون همه خاطره کم بود. سه سال ما اونجا ماجرا ها و سر کار گذاشتن ها و خنده ها و گریه هایی داشتییییم. خلاصه دیگه زیادی احساس استقلال و امنیت و حریم خصوصی ما رو گرفت. یک سری آدم بودیم که در عین تلخی و مشکلات و سختی و Depression، هم خوب می حندیدیم هم هوای کوچیک ترها رو تو دانشگاه داشتیم و دست شونو می گرفتیم که غم غربت و غم عشق و غم..... نفس شونو نگیره در یک کلام یه جورایی اونجا به یک قدرت تبدیل شده بودیم که البته خودمون اون موقع خبر نداشتیم......

سرتون رو درد نیارم بالاخره چهار سال شیراز هم مث نفت و آب و برق گذشت و ما اومدیم تهروانات فوق لیسانس.

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری

                                               بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

 

ادامه داره کاکو.......

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:7  توسط هامان  | 

حقیقت را می گویی که برایت سیلی و تمجیداتی به دنبال دارد. بدتر از آن اینکه کسی حرفت را باور نمیکند. حقیقت باور ناپذیر است.

 

غم سوپ شوری است که معده را خالی نگه می دارد.

                                                                                                         برگرفته ازکتاب ژه اثر کریستین بوبن

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:14  توسط هامان  | 

هیشکی بهم نمیگه ثکص رو با کدوم سین می نویسن. آخه احمق جون از کی نادون شدی؟ می دونم حتما حواست نبوده.... شلپ....باید مث یه ابله بازی کنم نباید کسی بفهمه رو طبیعت خش میندازم وقتی از خیابون رد میشم ....شلپ....چی داشتم میگفتم؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:5  توسط هامان  | 

صدایم زنگ تنهایی است

                                              ابوعطا میخوانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:54  توسط هامان  | 

این قسمت از زندگی من غم تملک نامگذاری شده! من از بچگی همیشه عشق زندگی و رشد و نمو! در یک مکان خصوصی رو داشتم. با اینکه دو تا بچه بیشتر نیستیم و فقط یه خواهر کوچمل(البته قبلا کوچمل بود الان یه چند سالی بزرگتر شده) داشتمُ هیچوقت یه جای دنج خصوصی و بقول این اجنبی ها Private  گیرم نیومد و تو اتاقم همیشه رفت و آمد بود. بالاخره سرتون درد نیارم این حس اون موقع ها تو من ارضا نشد.....

گذشت و گذشت و گذشت........

هامان رفت دانشگاه...... جاتون خالی خوابگاه دانشگاه شیراز سال اول بدک نبود و میشد بگی اگهPrivacy نداری یک کم استقلال داری و با همین یه جورایی سر کرد....

اما از بد حادثه زد و سال دوم من و هم اتاقیم یه اتاق استثنایی (اندازه زمین فوتبال) دو نفره(اگه خوابگاهی نیستی بدون که دو نفره یعنی کم جمعیت یعنی خدا یعنی نوستالژی!) گیرمون اومد.....

حالا چرا از بد حادثه؟ در قسمت های بعدی شاید فهمیدی......(قول نمیدم بهIQ خودت مربوطه)

ادامه دارد.....

 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:31  توسط هامان  | 

سلام

داشتم فکر میکردم الان خیلی وقته خونه نرفتم. فکر کنم از آخرین باری که خونه بودم بیشتر از هفت هشت روز میگذره آره دیگه الان داره میشه چهار ماه.

بگذار تا تا مقابل روی تو بگذریم

                                          دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

                                                       آن جور به که طاقت شوقت نیاوریم

خوبه خوبه فکر نکنین تازه اومدم از خونه بیرون و دلم زود زود تنگ میشه ها. نه عمو الان ۶ ساله که من دانشجوام. دیگه پوست انداختم. الانم که میبینی دارم چسناله میکنم حوصله ام سر رفته دنبال آدم بیکار میگردم یک کم جلب توجه کنم....

حالا بهر حال میخوام خاطرات روزمره و مطالبی که فکر کنم بدردتون میخوره رو از امروز بچپونم این تو. البته من مینویسم اما دیگه خوندن و به گوش جان سپردن و عمل کردن به تک تک نکته های پنهانش به عهده خودتونه...... من نمیتونم به زور شما رو خوشبخت کنم یعنی وقتشو ندارم......

فکر کنم کانال رو اشتباه گرفتم ببخشید تا بعد........

 

دارم اسکول میشم

چرا روی رکورده این لامصب!.... بابا نگیر.....میگم قطعش کن......

بیپ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:45  توسط هامان  |