تبليغاتX
غم خاطره
زندگی توهمی است از خاطراتی که نداری...
سیر، سیاره، مسیر، سیگار

                                      حال، کفاره، بکیر، بیکار

از معنی خسته شدم. زرت و پرت اضافیه دیگه. دور برت چی چی معنی داره یا منطقیه که تو بخوای باشی؟ تا حالام اداشو در آوردی هی خواستی بگی آره مام بععععله. حالا منظورت چی بوده و کجارو تونستی بگیری دیگه بمونه. منتها هم سر منو در درد آوردی هم وقت اونو تلف کردی. حالام اون حافظ و ونه گات رو رفتی ازتو قبر در آوردی گذاشتیشون بغل نون سنگک داری سق میزنیشون که چی؟ بز اگه انقدر کاغذ خورده بود تا حالا از اونورش چاپخونه راه افتاده بود منتها معلوم نیس تو چه جوری دمت گرمه که دو تا خط هم بیرون نمیدی. راستی امروز حسابی بالام. البته من قدم بلنده ولی امروز خیلی بالام. مرسی و با تشکر از اونایی که اون عقب نشستن و با اینکه نمیشنون دارن دست میزنن که چیزی نشنون. من شنیدم ایشالله اوسا کریم فرا متهجرت هم بشنفه که نگی خیلی تنهاس و حوصله اش سر رفته و داره با سرنوشت امثال من یه قل دو قل بازی میکنه و سر شیطان رو کلاه میذاره. از این کله داغیاش بگذریم و چشمو رو هم بذارم، خدام آدم نجیبیه منتها او را چه چاره با بخت گمراه. تیغ ماهی که سهله اگه ژیلت هم بباره مرا به خیر او امید نیس شر برسان که گاس اعتیاد شده واسمون لامصب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:6  توسط هامان  | 

این شعر رو من بد جوری دیوانه ام!

 

امروز فاجعه به جهان تحمیل می شود

کسی نیست بگوید (( تولدت مبارک ))

دلم می گیرد       یاد بانو می افتم که هنوز می گوید (( تولدت مبارک ))

سرم را روی زانوهایم می گذارم ... می گویم هی می گویم :

بی خیال ... بی خیال ... توهم بازی

اثر کیومرث (http://www.Avansen.blogfa.com/post-22.aspx)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:35  توسط هامان  | 

نوید هم انقدر بلاگش بالا نیومد که بلاگ قبلیشو (نابود) منتقل کرد به بلاگ دروغhttp://www.doruq.blogfa.com/ 

البته من با نابودی بیشتر حال میکنم تا دروغ و یه جورایی تو نسبیت هایزنبرگیش این دروغه که به نابودی منجر میشه نه بر عکس ولی خوب چه میشه کرد دیگه؟! نوید ثابت کردعکس قضیه طالس معتبر تر از خود اصل حماره و نابود رو به دروغ تبدیل نمود. بهر حال هر جا هستی موفق باشی فرا فکن ساختار شکن.

                                                 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:34  توسط هامان  | 

پریروز با چند تن از دوستان جدید و قدیم رفتیم کرج بر سر مزار شاملو و بر سر آن کتیبه شکسته خواستیم کمی از خستگی همیشگیمان رابا دراز کردن پایی برای لحظاتی چند در کنیم. تنی چند از بچه های شعر دوست کرج هم انجا بودند که با اجرای زنده چندین شعر از شاملو، اخوان، پناهی و .... حسابی به فضا جو شاعرانه غمگنانه دادند.

جهان ما
به دو چیز زنده است
اولی شاعر
و دومی شاعر
و شما
هر دو را کشتید
اول : خسرو گلسرخی را
دوم : خسرو گلسرخی را

این یکی از شعر ها بود که اون روز خونده شد.  خیلی های دیگه هم بودن که من دوستشون داشتم.... اول از همه هوشنگ گلشیری....م.آزاد...دلکش.....بنان....گل نراقی و یک نفر که من نه ولی شما دوستش دارین: آغاسی 

برای دیدن عکس ها به اینجا مراجعه نمایید.

http://danny2.blogfa.com/post-16.aspx

 در راه بازگشت از کرج هم دم مترو 45 متری بطور کاملا اتفاقی کیومرث رفیق شفیق جیگرم رو دیدم که مث اینکه اومده کرج زندگی میکنه. به بلاگش حتما سر بزنین من شعراشو (البته بعضی هاشو دوست دارم): http://avansen.blogfa.com 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط هامان  | 

تف به گور پدر پدر سگش. از بس خره کم مونده شاخاش بیفته. آخه خدا خرا رو شناخت که شاخایی که داشت رو قصد داره ازش بگیره.  گر ایزد ز رحمت ببندد دری     ز رحمت گشایددر دیگری. وامصیبتا.....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:48  توسط هامان  | 

چند روزی هست که از اصفهان برگشتم و در دپرشن بهد از سرخوشی به سر میبرم!

اولین چیزایی که تو اصفهان به چشم میخوره یکی تمیزی و خوش ساخت بودن شهره و دیگری هم مودب بودن کافی شاپ دارها و هتل دارهاست(که بی ربط به داشتن روحیه بالای کاسبی مردم این شهر نیس) و بهرحال جزء مزیت های اصفهانه. راستی چند تا از دوستای قدیمی رو دیدم و چند تا دوست جدید پیدا کردم.

نژلا (mikhakesefid.blogfa.com) و دوستش یاسمن (jasmina23.persianblog.com) رو هم دیدم که کلی خوشحالم کردن. هر جا هستن خوش باشن.

این دوتا جا رو هم حتما سر بزنین: یکی کافی شاپ کابوکی تو جلفا و دیگری هم یه ساندیچی هست به اسم آرابو که دست ارمنی هاس(حتما سالامی هاش رو امتحان کنین) رستوران هتل شاه عباس روهم نمیگم چون حتما خودتون میرین!

بگذریم.........حالا که برگشتم تهران و دوباره استرسی که چند روز ازش دور بودم و حسابی دلم هواشو کرده بود رو تجربه میکنم و از اون آرامش مضحک دیگه خبری نیست. پس الحمدلله....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:6  توسط هامان  | 

امشب احتمالا داریم با مهدی میریم اصفهان یک دوری بزنیم. چه شهری و اونم چه موقعی از سال.....جای یکی تو این سفر خیلی خالیه..... تازه خودش میگه من فکر میکنم تو دوس نداری من باهات بیام.....انقدر که عسله

جا همتون خالی... فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:39  توسط هامان  | 

امروز احتمالا آخرین روز رفتنم به سر کارمه. باید یواش یواش از این کامپیوتری که پشتش نشستم وکلی با هم خاطره داریم خدافظی کنم. میدونین تایپ سریع انگلیسی رو پشت همین لامصب یاد گرفتم. کلی با هم حرف زدیم. کلی با هم یواشکی اینترنت گردی کردیم. اوه.......

باید از اتاقم هم خدافظی کنم. درسته کوچیک بود ولی خوب حریم خصوصی داشت حسابی هم تو این روزای گرم خنک بود.

آها میزم جا خودکاریم و تلفنم چه قدر باهاش این ور اونور زنگ زدم چقدر با هندی ها زر زدم.

یه نامه هم زدم به مدیر عامال که اگه شد بصورت ساعتی بکنن قراردادم رو.

دیروز هم استاد مشاورم رو دیدم میخواست جرم بده. سه ماه بود که ندیده بودمش. کلی غر زد آخرشم گفت یه گزارش کامل از کارایی که تا حالا کردی رو بده بهم ببینم دو درم می کنی یا نه.

آقا بدبختی یکی دو تا نیس. تا ببینیم میتونیم تا آخر پاییز دفاع کنیم یا نه.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:20  توسط هامان  |