امروز ۳۱/۶/۸۶ آخرین روز کاری من تو شرکته. بالاخره تموم شد هم خوشحالم هم خیلی ناراحتم (بیشتر). دیگه کار پروژه و زمان دفاع نمی ذاشت کار کنم. کارش هم خیلی مالی نبود. فقط بحث عادته دیگه....همین. امروز رییسم بعنوان خداحافظی برام یه عطر خوشگل خرید. دستش درد نکنه. تجربه بدی نبود کلا. این بلاگم هم همینجا دنیا اومد. همینجام هی لباسش و قنداقش رو عوض کردم. پس اون هم باید خداحافظی کنه. کلا از اینکه یه دوست بره مسافرت یا اینکه به هر علتی حتی بخوام از دشمنم جدا شم هم اذیتم میکنه. ۷ ماه هم مدت کمی نیس. واسه خودش ۵۸۳/۰ ساله! دیگه در هر صورت شاید امروز هم بغض کنم ولی خب مطمئنا نمی ترکه (قول نمیدم). دستگاهم هم تو دانشگاه بعد از اینکه ۲۰ روز دویدم تادرستش کنم بعد دو روز دوباره سوخت و دست منو گذاشت تو پوست گردو. خدا من میخوام دفاع کنم ۴ ماه دیگه اذیت نکن منو. یه دونه دیگه از اون پست های خفن واست میذارم این ماه رمضونی باز ناراحت میشی ها. خدمت خدای خودم عرض منم که رابطه یه واکنش غیر قابل بازگشته (irreversible) پس اگه احیانا منو خییلی بدجوری شاکی کنی امکان داره که واسه همیشه تنها بمونی و هییییییی غصه بخوری پس اذیتم نکن. حالام واسه اینکه سه گیری کنی خودت برو تو لاله زار و جمهوری و.... دنبال قطعاتش خودتم پولشو بده خودتم تعمیر کار گیر بیار ..... بیارش سالم بهم تحویلش بده.
بگذریم
فیلم Wimbledon (انگلیسی- آمریکایی) و Other side of bed(اسپانیولی) رو دیدم و هر دو شون رو دوست داشتم. گیرتون اومد بیبینید. البته دومیش یک کم +18 است لطفا!
فعلا


من کلا با فیلمهای آلمادوار خیلی حال نمی کنم. نه اینکه ارتباط برقرار نکنم، نه اتفاقا. ولی آلمادوار دنیای زنانه رو از دید زنها نشون میده نه از دید مرد و این علت عدم جذابیت فیلماش واسه منه. ![]()
فیلم Volver رو بدم نیومد ولی خوب باز هم همون حس یه جورایی زیاده روی در نشان دادن دنیای زنانه از دید زنها اذیتم میکرد. این مسئله در فیلم Flower of my secret هم بارزه. که البته به احتمال زیاد به علت تمایلات همجنسگرایانه آلمادواره (میگن.... گناهش پا خودشون
)
دیشب فیلم با او حرف بزن آلمادوار رو دیدم و بطور کلی نظرم راجع به این مرد عوض شد. فیلم راجع به دو تا مرده که معشوقه هاشون در کما بسر میبرن و تازه یکی ازاین دو نفر در زمان سالم بودن معشوقش هنوز نتونسته بوده عشقشو بیان کنه....
به احتمال زیاد بیشترتون این شاهکار رو دیدین... اما اگه ندیدین حتما گیرش بیارین و ببینینش.
پ.ن: آخرای فیلم بنیگنو برای مارکو یه نامه میذاره...... و این آنجایی بود که پس از مدتها بغض ترکید.....
۱۰ سال بعد:
خانوم مهندس توی یکی از لابراتوارهای مخفی داشت نظریه یک بمب جدید که قدرت تخریبش چندین برابر بمب اتمه رو میداد اما خانوم کوچولوی قصه ما دیگه تا اون موقع نصف جهان رو آباد کرده بود.
نتیجه اخلاقی:
(۱) تو این داستان چیزهای غیر اخلاقی زیادی وجود داشت.
(۲) پیش داوری کار غلطیه (قبل از وقوع پدیده) پس داوری هم که دیگه کاری نداره که.
(۳) روزگار غریبی است نازنین.....
(۴)قضاوت راجع به اینکه کدومشون بیشتر به درد بشریت خوردن با شما....
(۵) ای پدرسوخته.......
(۶) حالا هی برو درس بخون.
![]()
کنده کنده دیدی چه جوریه؟! اونجوریم. از ستون فقراتم یه چیزی هررری با جریان غلیظش میاد ته قلبمو فشار میده. مغزم کرخت شده......یاد پست آزاد افتادم......آرامش آمیزش... اوهوی حواست جمع باشه........امروز خیلی سگم. مرکز ثقلم هم رفته اون پایینای ممنوعه. بهتره امروز آفتابی نشی که احتمالا خوب خوب مهتابیت میکنم. باید به رسم همیشه یه نخ سیگار بکشم تا بقول نابود عقده های فرو خفته ام فرو خفته تر بشه. Shit. برو عقب... دارم میگم حالم خوش نیس.
